تبليغاتX
دنیای سه بعدی من
رو به روی هم بودیم.میخندید و تند و تند حرف میزد.نگاهش میکردم.یکی در میون حرفاشو میفهمیدم. میخندید و من محو صوزتش بودم و محو دستاش. داشتم تمام خطوط صورتش رو توی ذهنم حک میکردم. چه قدر ترس...

یا لبخندش لبخند میزدم.یاد گرفته بودم چه کار کنم که چشمام هم دروغ بگن.

ـ کاش میفهمید تو دلم چی میگذره!! اه... چرا اروم نمیشم..لعنت به من لعنت..

بازم لبخند بازم حرف..گوش میدی؟؟ اره خوب....

توی ذهنم حک شد..مهمتر از اون..جای رد پاش توی زندگیم بود و حس وجودش...

چه قدر سخته بودن من و نبودن او....

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 12:22  توسط انا  | 

گاهی دوست دارم بگم. بنویسم اصلا داد بزنم هر چی رو که تو این دل تنگ دیوونست…

گاهی دوست دارم بخندم از ته ته دلم و با تمام وجودم و نترسم ار این که بعداز هر خنده ای گریه هستو لبخندم خشک شه!!

گاهی دوست دارم می تونستم خیلی چیز ها رو داشته باشم یا خیلی کارهایی رو که دوست دارم انجام بدم.

گاهی دوست دارم یه چیزو داشته باشم که مال خود خود خودم باشه.

گاهی دوست دارم به همه بگم این منم.منی که میخنده.من پر از اعتماد به نفس. منی که سخت و سنگینه ولی این دل پر از اشک مال منه..

گاهی دوست دارم خیلی چیز ها رو بنویسم که نمیشه نوشت.

گاهی دوست دارم دوست داشته باشم و دوستم داشته باشن…

گاهی دوست دارم دوستانی داشته باشم که…….

کاش میدونستم چه جور میشه این حسو پایان داد…..

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 23:4  توسط انا  | 

حالش را نمیدانستم،هنوز هم نمیدانم،چشمانش و دستانش در خاطرم نیست،شاید چشمانش قرمز بود و دستانش لرزان و شاید هم ارام بود،خودش گفت خواست که قیمت چشمانم را بپردازد باورش بر ان بود که میتواند.

باور او برای من رنگ گرفت و برای او رنگ باخت،برای من باور شد و برای او ناباور

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 0:20  توسط انا  | 

من "دوشیزه مکرمه" هستم وقتی زن ها روی سرم قند می سابند و همزمان قند توی دلم اب می شود.

 

من "مرحومه مغفوره" هستم وقتی زیر یک سنگ سیاه گرانیت قشنگ خوابیده ام و احتمالا هیچ خوابی نمی بینم.

 

 

من"والده مکرمه" هستم وقتی اعضای هیات مدیره شرکت پسرم برای خود شیرینی 20 اگهی تسلیت در 20 روزنامه معتبر چاپ می کنند.

 

من "همسری فداکار و مادری مهربان " هستم وقت شوهرم برای اثبات وفاداری اش_البته تا چهلم_ اگهی وفات مرادر صفحه اول پر تیترا ترین روزنامه شهر به چاپ می رساند.

 

من " زوجه" هستم وقتی شوهرم بعد از 4 سال و 2 ماه و 3 روز به حکم قاضی دادگاه خانواده قبول می کند به من و دختر 6 ساله ام ماهیانه فقط 25 هزار تومان بدهد.

 

من" سرپرست خانوار"هستم وقتی شوهرم 4 سال پیش با کامیون قراضه اش از گردنه حیران رد نشد و برای همیشه در ته دره خوابید.

 

من" خوشگله" هستم وقتی پسرهای جوان محله  زیر تیر چراغ برق وقتشان را بیهوده می گذرانند.

 

من"مجید " هستم وقتی در ایستگاه چراغ برق اتوبوس خط واحد می ایستد و شوهرم مرا از پیاده رو مقابل صدا می زند.

 

من " ضعیفه" هستم وقتی ریش سفید های فامیل می خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگیرند.

 

من"...." هستم وقتی مادر من و خواهرهایم را سرشماری می کند و به غریبه میگوید" 7..." دارد._خدا برکت بدهد_.

 

من"بی بی" هستم وقتی تبدیل به یک شئ ارکائیک می شوم و نوه و نتیجه هایم تیک تیک از من عکس میگیرند.

 

من"مامی" هستم وقتی دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازی می کند.

 

من" مادر" هستم وقتی مورد شماتت همسرم قرار می گیرم - ان روز به یک مهمانی زنانه رفته بودم و غذای بچه ها را درست نکرده بودم-

 

من" زنیکه" هستم وقتی مرد همسایه تذ کرم را در خصوص درست گذاشتن ماشینش را در پارکینگ می شنود.

 

من"مامانی" هستم وقتی بچه هایم خرم میکنند تا خلاف هایشان را به پدرشان نگویم.

 

من"ننه" هستم وقتی شلیته می پوشم و چار قدم را با سنجاق زیر گلویم محکم می کنم. نوه ام خجالت می کشد به دوستانش بگوید من مادر بزرگش هستم...به انها میگوید من خدمتکار پیر مادرش هستم.

 

من"یک بانوی تمام عیار" هستم وقبی شوهرم اروغ های بودار می زند و کمربندش را روی شکم برامده اش جا به جا می کند.

دوستانم وقتی میخواهند به من  بگویند< >: محترمانه می گویند" علیا مخدره".

 

من"بانو" هستم وقتی از مرز 50 سالگی گذشته ام و هیچ مردی دلش نمی خواهد وقتش را با من تلف بکند.

 

من در ماه اول عروسی ام: " خانم کوچولو- عروسک-  ملوسک- خانمی- عزیزم- عشق من-پیشی قشنگم- عسلم- ویتامین و.... هستم.

 

من در فریادهای شبانه شوهرم وقتی دیر به خانه می اید- چند تار موی زنانه روی یقه کتش است و دهانش بوی سگ مرده میدهد" سلیطه" هستم.

 

من در ادبیات این کهن بوم و بر"دلیله محتاله- نفس محیله مکاره- مار- ابلیس- شجره مثمره- اثیری- لکاته و..." هستم.

 

دامادم به من"وروره جادو" می گوید.

 

حاج اقا مرا" والده اقا مصطفی" صدا میزند.

 

من"مادر فولاد زره" هستم وقتی بر سر حقوقم با این و ان می جنگم.

 

مادرم مرا به خان روستا "کنیز شما" معرفی می کند.

 

من کیستم؟؟

                                                                                          "  نوشته هائی از خانم بلقیس سلیمانی"

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 14:58  توسط انا  | 

چرخیدمو چرخیدمو چرخیدم…. چشمانم را بستم…همه جا سفید بود…سفیدی بیشتر خواستم.

 

چشمانم که باز شد سیاهی بود!! باوری نبود. نه!! نبایدی ٫ بود.

 

همه جا سیاه بود. دستان سخت بود تا سوسوئی دیدم سفید رنگ. کنارش نشستم. خواستم فرو روم که وسوسه دستی از پشت مرا ربود.

 

لمسش کردم. تبسم کرد و دستانم شنا شد با دستانی جدید. یک هدف بود با دو مسیر.

 

حال در گرگ و میش بودم و باز ترس… وحشت زده از روشنائی و تنهائی دستانم….

 

قلبم پر بود٫ ذهنم خالی و قلبم سرشار…

 

دستانم خالی شد  اما قلبم لبریز بود….یک مرز بود   یک قدم    یک فاصله   و  یک تردید بود…. سیاه بود و سفید بود…

 

 و باز چرخی زدم…سفید نبود…سیاه نبود …. همه چیز رنگ باخت..

 

خواستم و نخواستم پس بیشتر رنگ باخت…خواستم و خواستم سفیدی ساختم…اما… ماندم و ماندم.. اما… سفیدی رنگ باخت .همه جا سیاه شد…. و من….. دیگری بود و نبود. دیگر رنگی نبود. گاه سفید بود و گاه هیچ…

 

و من چو قطره ای بی رنگ فرو ریختم و با سفیدی در میختم...

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 11:37  توسط انا  | 

رنجی نبردم عشق من

تنها انتظارت را کشیدم

این تو بودی که باید دلت را و نگاهت را عوض میکردی

تو بودی که پس از فرو رفتن در ژرفای دریائی

که در سینه ام خفته است

آن را ترک میکردی

به زلالی قطره ئی که بر موج شبانه بنشیند.

                                                       "برگرفته از کتاب: هوا را از من بگیر     خنده ات را نه!

                                                                                                                           پابلو نرودا"

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 17:10  توسط انا  | 

هوا گرم بود . وقت داشتم. اتوبوسی رنگارنگ در دیدم بود.حدود 4 یا 5 سالی بود که از اتوبوس سواری نگرفته بودم. این بار هم وقت بود هم صندلی های خالی چشمک می زد. سوار شدم وروی صند لی اخر اتوبوس و کنار پنجره نشستم.

وقتی از جائی که نشستم مطمئن شدم اطرافم رو نگاه کردم. ردیف سمت چپ وروبه روی من رو مادری با 2 فرزندش اشغال کرده بود.نگاهم به بستنی عروسکی با بینی وکلاهک شکلاتی کج شده و دستی کوچولو و سفید شده از بستنی بود که زبون کوچولوی دخترک با یک حرکت فرز کلاهک شکلاتی در حال افتادن بستنیشو بلعید ونگاه من رو روی صورتش برد...

نیم رخی معصوم وزیبا ,با پیشونی بلند چشمانی درشت و مژه های بلند وخمیده و بینی خوش تراش وریز...

صورتم رو چرخوندم تا سنگینی نگاهم رو حس نکنه و نگاهم انعکاس چهرش رو توی شیشه اتوبوس پیدا کرد و صدای مادر در حال صحبتش دو شنیدم..

­...یله.. بگرمکن توی حیاط بود...!!! 2 بار عمل شده.خونه وماشین رو فروختیم دکتر گفته 1 عمل دیگه هم لازمه..

بستنی دختر کوچولو تمام شد. روسریشو صاف کرد و دور لبشو لیس زد. سرم رو چرخوندم. همه نگاه ها به سمت دختر بود. با لبخندی چرخیدم تا تمام رخ دختر رو ببینم!!!

 یک نگاه بود ولی از دو چشم متفاوت. نگاهی اشفته که خیلی سریع روی صورت اطرافیان می چرخید. تا بدونه که متفاوته و این نگاهها همیشه باهاش هست.

دست زن جلوئیم صورت کوچولوش رو توی سینش پنهان میکرد

-...8 میلیون خرج جراحی چشمش هست.اگر عمل نشه بینائیش رو از دست میده!!.. دیگه نداریم..

چرخیدم تا صورت دخترک رو از درون شیشه ببینم .

 نصف صورت وگردن دختر سوخته بود ودر هم فرو رفته بود...

لبخند خشکیدم شوری اشک رو احساس کرد...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 14:51  توسط انا  | 

     مادری دارم بهتر از برگ درخت

                                                   ….

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 13:22  توسط انا  | 

دانگ دانگ دااانگگ دانگ دانگ

وااااایییییی...

4 سال گواهینامه گرفتم ولی در کل 1 ساعتم پشت فرمان ننشستم.

.... من پیاده می شم!! کمربندمو باز کردم.

6 تا ماشین پشت هم توی لاین وسط یه خیا بون پر رفت وامد!

رفتم پشت ماشین طوری نشده بود. سرمو که بالا کردم چند تا لبخند دیدم و یه صورت بر افروخته! ما مقصر نبودیم. چرخیدم. صدا پشت سرم بود

_ هیچ کس هیچ جا نمیره.. بشین سر جا ت تا صبح هم طول بکشه اینجا می مونید!!

رفتم طرفش. یه دختر بود هم سنای من. واسه نگاه کردن بهش سرمو بالا تر گرفتم.

 خانم شما گواهینامه دارید؟؟ برای هر ماشینی پشتی مقصره!!ما هم که...

_اکه تو 1 روزه پشت فرمونی من 1000 ساله!!!! 

سگ پا کوتاه سفید توی بغلش استینمو گرفت.

45 دقیقه گذشت. همه عصبی شده بودن.نشستم  توی ماشین. سرمو که بالا کردم برادرش با دستای صلیب وار جلوی ماشین ایستاده بود..

2 نفر تنها بودیم وهمه از تنهایی ما استفاده. دست هر دومون میلرزید. یه صورت اشنا ویه لبخند..

_سلام. کولاک کردی عزیزم!!

2 جفت چشم رمیده دوخته شد به صورتش و..

ساعت10.30 شد. پلیس اومد!!!!!!

_شما شکایتی دارید؟

بله. از این خانم.

من فقط مسئول رسیدگی به تصادف هستم.باقی مشکلات با کلانتری...

(بعد از 1 و نیم ساعت!!)

_گواهی.... 1 سالست که!! تاریخشم گذشته..

همه خندیدن..

_گواهی نداشتیو این همه..

سگتون کو خانم؟؟ سگم داشتید مثل این که...

_خانم شما ببخشیید و کوتاه بیاید.

شما؟

_من دوستشونم.

اصلا.

_خواهش میکنم.

میخواست وقتی که فحش داد فکرشو میکرد.

_چه کار کنم خانم ؟ شکایت دارید؟

_خانوم من معذرت میخوام. لطفا..

1 شرط داره. میبخشم ولی باید بیاد همین جا وسط خیابون از همه معذرت بخواد.

_شرمنده همه...معذرت..ببخشید.

دیگه تکرار نشه هاااا.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 16:34  توسط انا  | 

کوچولوتر که بودم داداشم بهم یاد دادکه چطور تصاویر سه بعدی رو ببینم بعدها چند بار سعی کردم اما نتونستم. هر کسی یک دنیای ارمانی و قشنگ داره واسه خودش منم عاشق دنیای سه بعدی تصاویرم گاهی میخوام همه چیرو همه کس رو با چشمهای خیره به نوک بینی و کم فاصله گرفتن ازاونها ببینم

سلام من یک بعد جدیدم تازه واردم و عاشق همه ادمهای دنیا  من رو هم توی جمعتون قبول کنید

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 0:12  توسط انا  |